سفارش تبلیغ
سفید کننده دندان
بیکرانه ها
برترین دانش، آرامش و بردباری است . [امام علی علیه السلام]


   1   2   3   4      >

ارسال شده توسط حسین مکرم در 23/12/90:: 6:1 عصر

یه ماهی میشه که بدجوری به اعمال خودم پیچیدم البته اعمال جسمانیم دارم سعی میکنم وزن اضافی رو کم کنم و یه شکلی به فرم بدنیم بدم حالا چقدر موفق میشم دیگه بستگی به تلاش و زحمت خودم داره روزهای اخر ساله و همه به فکر بهار هستن ولی ای کاش یه کم هم به فکر روزهای رفته بودن و یه حساب و کتابی از خودشون بیرون میکشیدن که در سالی که گذشت چقدر برنده بودن و چه جاهایی بازنده به هر حال امیدوارم بتونم یه نمایی از سال 90 رو بعد از کلی ارزیابی از لحاظ مالی و معنوی و شغلی و تحصیلی و ..... از خودم به تصویر بکشم . 


کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط حسین مکرم در 4/11/90:: 11:30 صبح
نمیدونم این داستان واقعا اتفاق افتاده یا ساخته ذهن یک نویسنده تواناست ولی جدای از موضوع خود داستان برکت و اثرات حضور در محفل امام حسین(ع)حتی حضوری که برای اهداف شخصی باشه حتی اشکی که برای ناراحتیهای درونی خود آدم ریخته بشه  یک واقعیت محضه که اونقدر سند و مدرک و شواهد براش وجود داره که نیازی با اثباتش نیست . این داستانی که در ادامه اومده به گفته نویسنده اون کاملا واقعیه هر چند نتونستم اسم نویسنده رو پیدا کنم ولی هر چی هست بسیار زیباست امیدوارم از خوندنش لذت ببرید . البته حتما دقت کردید مثل سایرین که دائم توقع دارن و از خوانندگان وبلاگشون دعوت به نوشتن نظر میکنن من این اخلاق رو ندارم و حس میکنم اگر کسی نظرش رو مطرح میکنه یا چیزی برای من مینویسه خیلی اصیل و با ارزشه چون اونقدر مطلب براش زیبا و جالب بوده که ناخودآگاه خواسته نظرش رو بگه و این جور نظر دادن برای من خیلی لذتبخش تره :
  

ماجرای شام خوردن یک دانشجو در مراسم ماه محرم سفارت ایران در پاریس واقعی و بسیار زیبا و عبرت انگیز است.

  

  

 

... و آنروز برف می بارید











سرما بیداد می کند . و من یک دانشجوی ساده با پالتویی رنگ رو رفته ، در یکی از بهترین شهرهای اروپا ، دارم تند و تند راه میروم تا به کلاس برسم . نوک بینی ام سرخ شده و اشکی گرم که محصول سوز ژانویه است تمام صورتم را می پیماید و با اب بینی ام مخلوط میشود .دستمالی در یکی از جیب ها پیدا می کنم و اشک و مخلفاتش را پاک می کنم و خود را به اغوش گرمای کلاس میسپارم .


استاد تند و تند حرف میزند، اما ذهن من جای دیگری است . برف شروع میشود، آنرا از پنجره کلاس میبینم و خاطرات مرا میبرد به سالهای دور کودکی .....


یاد لبو های داغ و قرمز که مادر می پخت و از آن بخار بلند میشدو حالا دختری تنها و بی پول و بی پناه که در یک اتاق دوازده متری زندگی میکند و با کمک هزینه 300یوری دانشگاه باید زندگی کند و درس بخواند . این ماه اوضاع جیبم افتضاح است .البته همیشه افتضاح است اما این ماه بدتر ، راستش یک هزینه پیش بینی نشده بیشتر از نصف ماهیانه ام را بلعید و این وضع را بوجود اورد ، آن هم وقتی که نصف اولیه اش را خرج کرده بودم و این یعنی تا آخرماه هیچ پولی درکار نبود. نمی دانم برای شما هم پیش آماده یا نه، که پس اندازی نداشته باشید و فقط به درآمدتان که زیاد هم نیست متکی باشید .


راستش این خیلی ترسناک است هرچند باز جای شکرش باقی است که اینجا هم بیمه درمانی دارید و هم سرپناه ولو کوچک ... و این یعنی خیالتان از بیماری و بی خانمانی راحت است اما خب برای بقیه چیزها باید خرج کنید و وقتی مثل این ماه یک خرج ناخواسته داشته باشید اوضاعتان کمی بهم میریزد .ناگهان انگار گرما، مغز منجمد شده ام را بکار اندازد یاد یک دوست افتادم . البته نه برای پول قرض کردن که از اینکار نفرت دارم بلکه برای کار . یلدا یک دوست بود که شرایطش تقریبا مثل خودم بود با این فرق که او اجازه کار داشت و من نه ...


میدانستم قبلا پرستار بچه بوده پس سراغش رفتم که به قهوه ای میهمانم کرد و یکساعت تمام از کارکردن غیرقانونی ترساندم که البته راست هم می گفت ..برای چند ساعت کار در هفته که آنهم شاید گیر بیاید یا نه ، نمی ارزید همه چیز را به خطر بیاندازم . یک آن در آن بار کذایی احساس کردم بدبخت ترین آدم روی زمینم . یلدا سیگارش را خاموش کرد و بلندشد که برود به شوخی یا جدی گفت این شبا سفارت شام میدن ، محرمه ... تو ام خودتُ بنداز اونجا و خدافظی کرد و رفت .

سفارت ایران سالها پیش خانه ای بزرگ در یکی از مناطق پاریس خرید و آنجا را تبدیل به حسینه کرد که مراسم مذهبی را آنجا برگزار میکرد ....

راستش آنشب نرفتم اما شب دوم یخچال خالی و شکم گرسنه و داشتن کارت مترو وسوسه ام کرد به رفتن ...که رفتم .....رفتم در حالیکه از اینکارم دلخور بودم ، از خودم بدم می آمد که فقط برای شام خوردن جایی بروم ....اما زندگی خیلی وقت ها آدم را به کارهایی وامیدارد که بسا دوست ندارد اما ناچار به انجام انست .... و من ناچار بودم

دو تا مترو عوض کردم و یک ربع پیاده رفتم تا بالاخره رسیدم . در تمام طول راه صدبار خواستم برگردم که برنگشتم . وقتی رسیدم چراغ ها را خاموش کرده بودند و یکی داشت روضه میخواند . کورمال کورمال یک جایی نزدیک ورودی پیدا کردم و نشستم ، نمی دانم چرا، اما گریه امانم نداد ، دلیل زیادی برای گریه کردن داشتم اما سابقه نداشت تا حالا که در جایی جز تنهایی خودم گریه کرده باشم ، اما آن شب همه چیز فرق داشت . چراغ ها که روشن شد دیدم سر و شکل من میان آن تیپ از آدمها خیلی انگشت نما بود ، داشتم از خجالت می مردم ، حس میکردم همه میدانند من برای چی آنجا هستم . سفره انداختند و همه مشغول خوردن بودند اما نمی دانم چرا ، هرکاری کردم نمی توانستم باخودم کنار بیایم که آن غذا را بخورم . حس میکردم این غذا سهم من نیست ، دوباره گریه ام گرفته بود پس بدون اینکه توجه کسی را جلب کنم ارام پاشدم و بیرون رفتم. هرچند گرسنه بودم اما شاد بودم. انگار بار سنگینی از روی دو شم برداشته شده بود .

سرم را روبه آسمان گرفتم و به او لبخندی زدم و راه مترو را در پیش گرفتم دیگر سردم نبود ، گونه هایم را به برف سپردم و سعی کردم خود را درخاطرات کودکی غرق کنم . نزدیکی های ایستگاه مترو یک ماشین در خیابان ایستاد و بوق زد و اشاره کرد . متعجب و ترسان در پیاده رو ایستادم که دوباره بوق زد . یک خانم پیاده شد و به سمتم آمد و گفت : شما غذاتون رو جا گذاشتید .....گفتم نه مرسی ..این غذا مال من نبود ....گفت چرا .این غذای شماست ...فقط مال شما ...من میدونم و پلاستیکی را بدستم داد و گفت : میخوای برسونمت ؟ گفتم : نه ممنون با مترو میرم.... و با دست بسمت ایستگاه اشاره کردم گفت : پس حتما برو خونه و غذات رو بخور ...این غذا فقط مال توست ... و سوار ماشین شد و رفت . نگاهی درون پلاستیک کردم و دیدم یک ظرف یکبارمصرف و یک پاکت درونش بود، درون پاکت یک اسکناس پانصد یورویی بنفش و یک کاغذ بود که معلوم بود خیلی تند نوشته شده :

*سالها پیش وقتی من هم نتوانستم غذایی را که فکر میکردم حق من نیست ، بخورم ، یک مرد، ظرفی غذا و سه هزار فرانک پول به من بخشید . پولی که زندگی من که یک دختر تنها در دیار غربت بودم را نجات داد. ان مرد از من خواست هر زمان که توانستم این پول را به یکی مثل آن روز خودم ببخشم و اینگونه قرضش را ادا کنم . پس تو به من مقروض نیستی *

پی نوشت : این داستان برای من در سال 2003 اتفاق افتاده بود. نمی خواهم اسم معجزه را روی این اتفاق بگذارم اما این عجیب ترین و در عین حال زیباترین اتفاق زندگی من تا امروز بوده است .

و امروز من آن قرض را به یکی مثل انروزهای خودم ادا کردم ،و امروز برف می بارید




 


کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط حسین مکرم در 27/10/90:: 4:26 عصر

بعضی وقتا فکر میکنم چه خوب شد یه وبلاگ واسه خودم درست کردم آخه بعضی وقتا دلم اونقدر میگیره که دوست دارم یه جوری خودم رو تخلیه کنم و این وبلاگ چه جای خوبیه برای نوشتن و تخلیه شدن تازه موندگار هم هست و یه خاطره هم میشه اما چی شد که الان بعد از مدتی دارم مینویسم امروز یه حس خاص و روز جالب تو زندگیمه درسته که آخرین امتحان دوره کارشناسی حقوقم خیلی سخت و نفسگیر بود و طراح سوال هم تا تونسته بود هم خودش رو هم ما رو پیچونده بود ولی خدا رو شکر به خیر گذشت و امتحان بدی ندادم ولی بعد از امتحان یه احساس خلا عجیبی میکردم آخه آخرین درس دانشگاهم بود که امتحان داده بودم و این یعنی خدانگهدار دانشگاه البته تو این مقطع و خیلی دلم گرفت از یه طرف خوشحال بودم که بالاخره تموم شد و این مقطع رو با موفقیت پشت سر گذاشتم از یه طرفم شدیدا احساس دلتنگی داشتم . مطمئنم خیلی دلم برای کلاسها و فضای دانشگاه و ساعتهای خوبی که اونجا گذروندم تنگ میشه ولی تو این دنیا همیشه قاعده همینطوریه باید دل نبندی که اگه بستی خیلی سخته گذاشتن و رفتنها هر چند همیشه باید عبور کنی چون چرخ گردش روزگار هرگز متوقف نمیشه و تو چی بخوای و چی نخوای تو روهم با خودش میبره .


کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط حسین مکرم در 15/5/90:: 4:26 عصر

 


 راستش کمتر سعی میکنم تو وبلاگم مطالبی غیر از تراوشات فکری خودم رو بنویسم ولی خدا وکیلی این داستان زیبا رو که تو یه وبگردی شبانه به تورم خورد و نتونستم ازش بگذرم خیلی به نظرم جالب و آموزنده اومد خواستم برای همیشه یه جا آرشیوش کنم دیدم بهتر از وبلاگم جای دیگه ای رو سراغ ندارم تازه خوانندگان وبلاگم که اخیرا کم هم نیستن و البته فقط میخونن و هیچ نظری هم نمیدن باید یه پاداشی بگیرن دیگه : 


روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.


کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت: اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.


این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت!


سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.


تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید؟


اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد:


1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.


2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.


3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد.


لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.


به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید؟!


و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد:


دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.


 


در همین لحظه دخترک گفت: آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است....


و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.


نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود.


1ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.


2ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.


3ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد.


 


کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط حسین مکرم در 12/5/90:: 12:51 صبح

فقط خدا میدونه چقدر از آمدنت خوشحالم انگار دست نوازشگر سرشار از مهربانی خدا رو روی سرم با تموم وجود حس میکنم و تازه به همه این همه شادمانی باید دعوت ویژه خدا سر سفره قرآنش رو هم اضافه کنم . به یاد چند سال قبل به یه محفل انس شبانه در کنار قرآن دعوت شدم و خیلی از این حضور دوباره در بهار قرآن در کنار قرآن خوشحال شدم ولی راستش امشب که شب اول بود دلم گرفت به یاد دارالقرآن و شبهای به یاد ماندنی رمضانهای سالهای نه چندان دور قبل افتادم و اون همه شکوه و جلال که خیلی زود گذشت و الان فقط خاطراتش باقی مونده و از این که چنین لحظاتی داشتم واقعا احساس غرور میکنم و ای کاش میشد بازم همون دوستان و همون شبها تکرار میشد که البته آرزویی محال به نظر میرسه .  


کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط حسین مکرم در 31/4/90:: 6:53 عصر

عصر جمعه آخرین روز تیرماه سال 90 و من با یه دل گرفته که مخصوص عصرای همه جمعه هاس نشستم و یه جورایی دارم دلتنگیهامو با نوشتن این کلمات تسکین میدم البته نمیدونم چه عاملی باعث شد بیام و این جمعه رو اینجوری با وبلاگم سر کنم ولی هر چی هست خوبه که الان اینجام چون حس خوبی دارم . حداقل این دفعه دلتنگیهام برای آینده ثبت میشه و میتونم سالهای بعد با یاد آوری این لحظات از طریق این نوشته ها مروری بر خاطرات حال و هوای قلبم داشته باشم . وای گفتم قلب ، قلبی که بر اثر گذر زمان بارها و بارها فشرده  شد و زخمها برداشت و چه خونهای غلیظی رو که با فشار مضاعف تصفیه نکرد ولی بازم داره مثل ساعت میزنه و قدرت خدا رو بنازم که چی آفریده . وقتی فکر میکنم میبینم روزگار چه ناملایماتی که به این قلب تحمیل نکرده و بعضی انسان نماها چه خونابه هایی رو که به سمتش سرازیر نکردن ولی بنازم به این قدرت و انرژی که محکم و استوار ایستاده و داره مرتب و منظم هنوز کار میکنه و امیدوارم تا کار میکنه برای خوبیها و درستی ها و مهرورزیهای خداپسندانه باشه .


کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط حسین مکرم در 31/4/90:: 6:32 عصر

بالاخره یکی از مهمترین ترمهای دوران تحصیلم تموم شد البته دو هفته پیش ولی خوب صبر کردم تا تمام نمره ها تثبیت بشه و خاطرم جمع بشه . انگار یه کوه بزرگ رو از رو دوشم برداشته باشن اونایی که حقوق خوندن میدونن منظورم چیه مخصوصا وقتی تو یه ترم حقوق مدنی 7 و حقوق مدنی 8 رو با هم برداشته باشی . این ترم خدائیش سخت ترین دروس تخصصی حقوق رو پشت سر گذاشتم و معدل ترمم هم بهتر از ترم های دیگه شد و خدا رو شکر که کمکم کرد تا از این پل سخت بگذرم حالا دیگه فقط 9 واحد معمولی و ساده پیش رو دارم که تا الان هنوز برای تابستون اونا رو ارائه نکردن وگرنه همین تابستونی ضربه فنی میشن و تموم میشه .


کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط حسین مکرم در 22/2/90:: 4:5 عصر

آبشار لوهبر فراز تنگه چهل چاینمونه گیاهی بسیار زیبا در جنگلهای مینودشتمیثم حسین زادهآبشار حسیناتنگه چهل چایحامد حسین زاده و حسین مکرمدشت شقایق جنگل حسیناارتفاعات چهل چای مینودشتجنگل حسینامیثم و حامد حسین زادهبر فراز تنگه چهل چای مینودشت 


 امیدوارم از دیدن این تصاویر لذت ببرید اگه میخواین عکس ها رو در اندازه واقعی ببینید لینک این ها در یادداشت قبلی گذاشته شده و با کلیک بر روی هر یک میتوانید عکس مورد نظر رو در سایز اصلی ببینید .


کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط حسین مکرم در 19/2/90:: 12:12 صبح

وای خدای من چقدر زیبا و رویائی بود اونقدر که احساس میکردم وارد یک تابلوی نقاشی شدم خیلی وقت بود که اینقدر طبیعت بکر خدا رو تجربه نکرده بودم بعد از اون سفر به یاد ماندنی به ارتفاعات درفک و سماموس در استانهای گیلان و مازندران اینبار با دو تا از دوستان بسیار خوبم عازم جنگل های همیشه سبز و با طراوت شمال ایران شدیم و اینبار تنگه چهل چای واقع در شهرستان مینودشت رو انتخاب کردیم و در ادامه مسیرمون به روستای نرسه با کسر نون و چشمه گرو سرکی کشیدیم هر چی از زیبائیهای این مناطق بگم کم گفتم و تا اونجا نباشید و نبینید هرگز نمیتونید این همه زیبایی رو درک کنید چون واقعا توصیف اونجا از قدرت کلمات خارجه وقتی بر فراز اون طبیعت و ارتفاعات سر سبز پاراگلایدرهای دیدنی رو میبینی که به پرواز در اومدن و دلت برای یه لحظه در اون آسمون آبی بودن لک میزنه در اون لحظه هاس که شاید متوجه منظور من بشی که باید حتما اونجا باشی تا بدونی چه خبره سعی کردم چند تا عکس زیبا از این مناطق رو اینجا بزارم البته لیکش رو آخه خود عکس باعث کند شدن سرعت وبلاگ میشه . ولی از همه اینا گذشته توی اون آبشارهای زیبا و لحظه های شاد و فرح بخش به این فکر میکردم چقدر خدا به من نعمتهای فراوانی داده که اگه تا پایان عمرم و تمام 24 ساعت شبانه روز رو مشغول حمد و سپاسش باشم بازم نمیتونم شکر حتی یکی از این نعمتها رو به جا بیارم همین که این پرده عظیم طبیعت رو به این زیبایی نقاشی کرده همین که به من دو چشم بینا برای دیدن داده دو چشمی که شاید خیلی ها از داشتنش محرومند همین که به من نعمت سلامتی و تندرستی داده تا بتونم به چنین فضاهایی وارد بشم همین که به من دوستان سالم و مهربان و باوفایی داده و از همه اینها بالاتر به من قدرت تشخیص و درک این همه نعمت رو داده واقعا چگونه و به چه شکلی میشه شکر اینهمه محبت و عنایتش رو به جا بیارم ؟


 سری اول لینکهای تصاویر برگزیده این سفر به یاد ماندنی امیدوارم لذت ببرید :


http://www.pic.iran-forum.ir/images/m8f7zolo8hly6ebkokqk.jpg


http://www.pic.iran-forum.ir/images/9ga9mpw1wruu2wnmccbn.jpg


http://www.pic.iran-forum.ir/images/h79xzjbf2qx5ldozypf7.jpg


http://www.pic.iran-forum.ir/images/0nvxcqaoxvzoko0nfhpb.jpg


http://www.pic.iran-forum.ir/images/e44jgpksz7ez48afblei.jpg


http://www.pic.iran-forum.ir/images/pa64tfi3jnghjpcule5i.jpg


این هم بقیشون :


http://www.pic.iran-forum.ir/images/3trruoez0h9ckc0zorov.jpg


http://www.pic.iran-forum.ir/images/ye95fotqits7f4ezc8o.jpg


http://www.pic.iran-forum.ir/images/a2vjyhif6lxnqqo1c340.jpg


http://www.pic.iran-forum.ir/images/al6g08fnqkwxbyt5zqnz.jpg


http://www.pic.iran-forum.ir/images/kqv7zgwg6838vzytgl19.jpg


http://www.pic.iran-forum.ir/images/pwyc7vc23vk4906br5dk.jpg


http://www.pic.iran-forum.ir/images/94xo2zyqwc1mp34igkk.jpg


http://www.pic.iran-forum.ir/images/2bgaqr4mjir76twog2.jpg


 


کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط حسین مکرم در 28/1/90:: 10:13 عصر

خیلی وقتا با خودم کلنجار میرفتم و دو دل بودم که اصلا خدا منو میبینه یا نه ؟اصلا اینی که میگن خدا به خواسته های آدما پاسخ میده و این پاسخ ممکنه منفی یا مثبت باشه چقدر سندیت داره ؟و خیلی چیزای دیگه خیلی وقتا با خدا صحبت میکردم ولی انگار منو از قلم انداخته بود و یا فکر میکردم اصلا از من یادش رفته ولی خدا خیلی مهربون تر از این حرفاست که من فکر میکردم دید خیلی دارم به خودم فشار میارم یه تلنگر کوچیک زد و منو به خودم آورد وقتی یه لحظه به حال و احوالم توجه کردم دیدم نه بابا خیلی واسه خدا عزیزتر از اون چیزی هستم که حتی میتونستم تصور کنم وقتی فهمیدم چقدر خدا دوستم داره خیلی ازش خجالت کشیدم .تو این یه هفته گذشته چیزایی که فقط میشد با توکل و عنایت خاص اون برام پیش بیاد اتفاق افتاد و فهمیدم واقعا مورد توجهش هستم و یه نیروی قدرتمند لایزال همیشه روی سر بنده های خطاکار و غافل از یادش از اونا مراقبت میکنه تا شاید یه روز به خودشون بیان و از کرده هاشون پشیمون بشن و با چشم گریان برگردن به جایی که باید باشن .


کلمات کلیدی :

   1   2   3   4      >