یه ماهی میشه که بدجوری به اعمال خودم پیچیدم البته اعمال جسمانیم دارم سعی میکنم وزن اضافی رو کم کنم و یه شکلی به فرم بدنیم بدم حالا چقدر موفق میشم دیگه بستگی به تلاش و زحمت خودم داره روزهای اخر ساله و همه به فکر بهار هستن ولی ای کاش یه کم هم به فکر روزهای رفته بودن و یه حساب و کتابی از خودشون بیرون میکشیدن که در سالی که گذشت چقدر برنده بودن و چه جاهایی بازنده به هر حال امیدوارم بتونم یه نمایی از سال 90 رو بعد از کلی ارزیابی از لحاظ مالی و معنوی و شغلی و تحصیلی و ..... از خودم به تصویر بکشم .
بعضی وقتا فکر میکنم چه خوب شد یه وبلاگ واسه خودم درست کردم آخه بعضی وقتا دلم اونقدر میگیره که دوست دارم یه جوری خودم رو تخلیه کنم و این وبلاگ چه جای خوبیه برای نوشتن و تخلیه شدن تازه موندگار هم هست و یه خاطره هم میشه اما چی شد که الان بعد از مدتی دارم مینویسم امروز یه حس خاص و روز جالب تو زندگیمه درسته که آخرین امتحان دوره کارشناسی حقوقم خیلی سخت و نفسگیر بود و طراح سوال هم تا تونسته بود هم خودش رو هم ما رو پیچونده بود ولی خدا رو شکر به خیر گذشت و امتحان بدی ندادم ولی بعد از امتحان یه احساس خلا عجیبی میکردم آخه آخرین درس دانشگاهم بود که امتحان داده بودم و این یعنی خدانگهدار دانشگاه البته تو این مقطع و خیلی دلم گرفت از یه طرف خوشحال بودم که بالاخره تموم شد و این مقطع رو با موفقیت پشت سر گذاشتم از یه طرفم شدیدا احساس دلتنگی داشتم . مطمئنم خیلی دلم برای کلاسها و فضای دانشگاه و ساعتهای خوبی که اونجا گذروندم تنگ میشه ولی تو این دنیا همیشه قاعده همینطوریه باید دل نبندی که اگه بستی خیلی سخته گذاشتن و رفتنها هر چند همیشه باید عبور کنی چون چرخ گردش روزگار هرگز متوقف نمیشه و تو چی بخوای و چی نخوای تو روهم با خودش میبره .
راستش کمتر سعی میکنم تو وبلاگم مطالبی غیر از تراوشات فکری خودم رو بنویسم ولی خدا وکیلی این داستان زیبا رو که تو یه وبگردی شبانه به تورم خورد و نتونستم ازش بگذرم خیلی به نظرم جالب و آموزنده اومد خواستم برای همیشه یه جا آرشیوش کنم دیدم بهتر از وبلاگم جای دیگه ای رو سراغ ندارم تازه خوانندگان وبلاگم که اخیرا کم هم نیستن و البته فقط میخونن و هیچ نظری هم نمیدن باید یه پاداشی بگیرن دیگه :
روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.
کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت: اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.
این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت!
سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.
تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید؟
اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد:
1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.
2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.
3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد.
لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.
به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید؟!
و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد:
دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.
در همین لحظه دخترک گفت: آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است....
و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.
نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود.
1ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.
2ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.
3ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد.
فقط خدا میدونه چقدر از آمدنت خوشحالم انگار دست نوازشگر سرشار از مهربانی خدا رو روی سرم با تموم وجود حس میکنم و تازه به همه این همه شادمانی باید دعوت ویژه خدا سر سفره قرآنش رو هم اضافه کنم . به یاد چند سال قبل به یه محفل انس شبانه در کنار قرآن دعوت شدم و خیلی از این حضور دوباره در بهار قرآن در کنار قرآن خوشحال شدم ولی راستش امشب که شب اول بود دلم گرفت به یاد دارالقرآن و شبهای به یاد ماندنی رمضانهای سالهای نه چندان دور قبل افتادم و اون همه شکوه و جلال که خیلی زود گذشت و الان فقط خاطراتش باقی مونده و از این که چنین لحظاتی داشتم واقعا احساس غرور میکنم و ای کاش میشد بازم همون دوستان و همون شبها تکرار میشد که البته آرزویی محال به نظر میرسه .
عصر جمعه آخرین روز تیرماه سال 90 و من با یه دل گرفته که مخصوص عصرای همه جمعه هاس نشستم و یه جورایی دارم دلتنگیهامو با نوشتن این کلمات تسکین میدم البته نمیدونم چه عاملی باعث شد بیام و این جمعه رو اینجوری با وبلاگم سر کنم ولی هر چی هست خوبه که الان اینجام چون حس خوبی دارم . حداقل این دفعه دلتنگیهام برای آینده ثبت میشه و میتونم سالهای بعد با یاد آوری این لحظات از طریق این نوشته ها مروری بر خاطرات حال و هوای قلبم داشته باشم . وای گفتم قلب ، قلبی که بر اثر گذر زمان بارها و بارها فشرده شد و زخمها برداشت و چه خونهای غلیظی رو که با فشار مضاعف تصفیه نکرد ولی بازم داره مثل ساعت میزنه و قدرت خدا رو بنازم که چی آفریده . وقتی فکر میکنم میبینم روزگار چه ناملایماتی که به این قلب تحمیل نکرده و بعضی انسان نماها چه خونابه هایی رو که به سمتش سرازیر نکردن ولی بنازم به این قدرت و انرژی که محکم و استوار ایستاده و داره مرتب و منظم هنوز کار میکنه و امیدوارم تا کار میکنه برای خوبیها و درستی ها و مهرورزیهای خداپسندانه باشه .
بالاخره یکی از مهمترین ترمهای دوران تحصیلم تموم شد البته دو هفته پیش ولی خوب صبر کردم تا تمام نمره ها تثبیت بشه و خاطرم جمع بشه . انگار یه کوه بزرگ رو از رو دوشم برداشته باشن اونایی که حقوق خوندن میدونن منظورم چیه مخصوصا وقتی تو یه ترم حقوق مدنی 7 و حقوق مدنی 8 رو با هم برداشته باشی . این ترم خدائیش سخت ترین دروس تخصصی حقوق رو پشت سر گذاشتم و معدل ترمم هم بهتر از ترم های دیگه شد و خدا رو شکر که کمکم کرد تا از این پل سخت بگذرم حالا دیگه فقط 9 واحد معمولی و ساده پیش رو دارم که تا الان هنوز برای تابستون اونا رو ارائه نکردن وگرنه همین تابستونی ضربه فنی میشن و تموم میشه .
امیدوارم از دیدن این تصاویر لذت ببرید اگه میخواین عکس ها رو در اندازه واقعی ببینید لینک این ها در یادداشت قبلی گذاشته شده و با کلیک بر روی هر یک میتوانید عکس مورد نظر رو در سایز اصلی ببینید .
وای خدای من چقدر زیبا و رویائی بود اونقدر که احساس میکردم وارد یک تابلوی نقاشی شدم خیلی وقت بود که اینقدر طبیعت بکر خدا رو تجربه نکرده بودم بعد از اون سفر به یاد ماندنی به ارتفاعات درفک و سماموس در استانهای گیلان و مازندران اینبار با دو تا از دوستان بسیار خوبم عازم جنگل های همیشه سبز و با طراوت شمال ایران شدیم و اینبار تنگه چهل چای واقع در شهرستان مینودشت رو انتخاب کردیم و در ادامه مسیرمون به روستای نرسه با کسر نون و چشمه گرو سرکی کشیدیم هر چی از زیبائیهای این مناطق بگم کم گفتم و تا اونجا نباشید و نبینید هرگز نمیتونید این همه زیبایی رو درک کنید چون واقعا توصیف اونجا از قدرت کلمات خارجه وقتی بر فراز اون طبیعت و ارتفاعات سر سبز پاراگلایدرهای دیدنی رو میبینی که به پرواز در اومدن و دلت برای یه لحظه در اون آسمون آبی بودن لک میزنه در اون لحظه هاس که شاید متوجه منظور من بشی که باید حتما اونجا باشی تا بدونی چه خبره سعی کردم چند تا عکس زیبا از این مناطق رو اینجا بزارم البته لیکش رو آخه خود عکس باعث کند شدن سرعت وبلاگ میشه . ولی از همه اینا گذشته توی اون آبشارهای زیبا و لحظه های شاد و فرح بخش به این فکر میکردم چقدر خدا به من نعمتهای فراوانی داده که اگه تا پایان عمرم و تمام 24 ساعت شبانه روز رو مشغول حمد و سپاسش باشم بازم نمیتونم شکر حتی یکی از این نعمتها رو به جا بیارم همین که این پرده عظیم طبیعت رو به این زیبایی نقاشی کرده همین که به من دو چشم بینا برای دیدن داده دو چشمی که شاید خیلی ها از داشتنش محرومند همین که به من نعمت سلامتی و تندرستی داده تا بتونم به چنین فضاهایی وارد بشم همین که به من دوستان سالم و مهربان و باوفایی داده و از همه اینها بالاتر به من قدرت تشخیص و درک این همه نعمت رو داده واقعا چگونه و به چه شکلی میشه شکر اینهمه محبت و عنایتش رو به جا بیارم ؟
سری اول لینکهای تصاویر برگزیده این سفر به یاد ماندنی امیدوارم لذت ببرید :
http://www.pic.iran-forum.ir/images/m8f7zolo8hly6ebkokqk.jpg
http://www.pic.iran-forum.ir/images/9ga9mpw1wruu2wnmccbn.jpg
http://www.pic.iran-forum.ir/images/h79xzjbf2qx5ldozypf7.jpg
http://www.pic.iran-forum.ir/images/0nvxcqaoxvzoko0nfhpb.jpg
http://www.pic.iran-forum.ir/images/e44jgpksz7ez48afblei.jpg
http://www.pic.iran-forum.ir/images/pa64tfi3jnghjpcule5i.jpg
این هم بقیشون :
http://www.pic.iran-forum.ir/images/3trruoez0h9ckc0zorov.jpg
http://www.pic.iran-forum.ir/images/ye95fotqits7f4ezc8o.jpg
http://www.pic.iran-forum.ir/images/a2vjyhif6lxnqqo1c340.jpg
http://www.pic.iran-forum.ir/images/al6g08fnqkwxbyt5zqnz.jpg
http://www.pic.iran-forum.ir/images/kqv7zgwg6838vzytgl19.jpg
http://www.pic.iran-forum.ir/images/pwyc7vc23vk4906br5dk.jpg
http://www.pic.iran-forum.ir/images/94xo2zyqwc1mp34igkk.jpg
http://www.pic.iran-forum.ir/images/2bgaqr4mjir76twog2.jpg
خیلی وقتا با خودم کلنجار میرفتم و دو دل بودم که اصلا خدا منو میبینه یا نه ؟اصلا اینی که میگن خدا به خواسته های آدما پاسخ میده و این پاسخ ممکنه منفی یا مثبت باشه چقدر سندیت داره ؟و خیلی چیزای دیگه خیلی وقتا با خدا صحبت میکردم ولی انگار منو از قلم انداخته بود و یا فکر میکردم اصلا از من یادش رفته ولی خدا خیلی مهربون تر از این حرفاست که من فکر میکردم دید خیلی دارم به خودم فشار میارم یه تلنگر کوچیک زد و منو به خودم آورد وقتی یه لحظه به حال و احوالم توجه کردم دیدم نه بابا خیلی واسه خدا عزیزتر از اون چیزی هستم که حتی میتونستم تصور کنم وقتی فهمیدم چقدر خدا دوستم داره خیلی ازش خجالت کشیدم .تو این یه هفته گذشته چیزایی که فقط میشد با توکل و عنایت خاص اون برام پیش بیاد اتفاق افتاد و فهمیدم واقعا مورد توجهش هستم و یه نیروی قدرتمند لایزال همیشه روی سر بنده های خطاکار و غافل از یادش از اونا مراقبت میکنه تا شاید یه روز به خودشون بیان و از کرده هاشون پشیمون بشن و با چشم گریان برگردن به جایی که باید باشن .